تبليغاتX
پلی میان آفتاب و مهتاب...

پلی میان آفتاب و مهتاب...

...

 

 

 

 

برآشوبید ای تندرها !

ببارید ای باران ها !

مکّرر...

هوا را روشن کنید، آذرخش ها!

مگر می توانید

راه را بر دخترکی بربندید

که راهی ِ کوی یار است؟!!! 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت20توسط مرجان |
!!!کلبه درویشی ما بی تو همیشه زمستان ست
 

 ...

به رسم سالهای سرد و اندوه بر بالینت رسیدیم...

 

* * *

برف سنگ مزارت را سپید، به رنگ دلت کرده بود...

با دستانی بی رمق، سراسیمه همه را کناری زدم،

 از چشم هایم قطره قطره شعر می ریخت  روی صورت ماه نشانت...

مادر و پدر کمر خم کرده ، تو را بوسیدند،آرام مثل کودکی هایت!!!

صدای حزن آلود روضه خوان بلند شد:

" قُل اِنَ الموت الذی تَفّرُونَ منه فاِنّهُ ملاقیکُم..." (۱)

گلبرگ های رنگین آغشته به گلاب، کنارت آرام گرفتند...

شعله های شمع در دستان باد، بی قراری می کردند مثل دل من!!!

دانه های گندم برایت پاشیدم تا کبوتران گردن سبز جای خالی مارا پر کنند و برایت آیه عشق بخوانند...

¤ ¤ ¤

برادرِم،

تو را آرامش ابدی ست

مرا بی قراری ازلی...

حامی ِ روزگارم باش!!!

 

 

 

 

(۱) سوره جمعه،« بگو عاقبت مرگی که از آن میگریزید شمارا البته ملاقات خواهد کرد.»

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت1توسط مرجان |
خودت...فقط خودت

 ...

 

مرا به خودت برسان

 

به خودم./

 

تمام خورشيدها

 

هرچند به رود رساندند مرا

 

اما،

 

دريغ

 

چند سنگ ريز

 

مرا به خودم نمي رسانند!

 

...

 

مرا به خودت برسان...

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت4توسط مرجان |
ستاره!

...

 

من در اين آمدن و رفتن ها

 

پي چيزي هستم ؛

 

پي نوري شايد

 

پي عشقي...شوري...پي"اويي" شايد...

 

پي آن ستاره ي مهتابي

 

كه دلم را مي پراند تا آبيِ روشن خيال...

 

مي برد تا روياي قصه اي بي زوال...

 

در كنج اتاقم،

 

در دل شبهايم ... در ميان سكوت لبهايم

 

هر دم مي جويم آن ستاره را...

 

* * *

 

نكند باد بيايد و ببرد از يادم؟!

 

نكند مسخ شوم در پايش؟!

 

نكند خواب بمانم لحظه ديدارش؟!

 

 نكند...؟!!!

 

 

 

 

           ۸۶/۲/۲۹

دانشگاه/كلاس تاريخ تفكر...

 

+نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت0توسط مرجان |